تبليغاتX
دیدی دلتو شکسته اونی که همه ی کس تو بود.

دیدی دلتو شکسته اونی که همه ی کس تو بود.

عشق تن به فراموشی نمی سپارد مگر یک باربرای همیشه.....جام بلور تنها یک بار میشکند

کاش هرگز به این دنیا نیامده بودم......

             

                        

      Image hosting by TinyPic      

                            

 

 

 

کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم .

و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد .

آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگی کرد ؟

دنيايی که در آن آدم ها روزی چندين بار عاشق می شوند .

دنيايی که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشی ها ميتوان يافت .

دنيايی که در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفايی و دروغ گرفته .

دنيايی که در آن دروغ عادت ٬ بی وفايی قانون ٬ و دل شکستن سنت است .

دنيايی که در آن عشق را بايد به بها خريد !

 

دنيا رو نگه دارين ميخوام پياده شم .

 

Image and video hosting by TinyPic 

Image and video hosting by TinyPic

 

گفتند ستاره ها را نمی توان چید...

آنان که باور کردند حتی دستی برای چیدن ستاره ها دراز نکردند...

اما...

اما باور کن...

 که من به سوی دورترین ستاره ها دست یافتم و با این که دستانم تهی ماند...

چشمانم لبریز ستاره شد......

 

 

رفتند و نديدند پريــــشان شدنم را

غمناك ترين لحظه ويـــران شدنـم را

در خويش فرو رفتم و در خويش شكستم

تا دوست نبيند غم بي تاب شدنم را

دريايم و با حادثه همــــــــراه ترينم

امــواج نبينند پريــــشان شدنم را

سر بسته بگويم كه مگر عشق بخواند

خاموش ترین معنی طوفان شدنم را

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 16:11  توسط مریم  | 

تقدیم به...

هیچ وقت نشد بهت بگم که من چقدر دوست دارم

نشد یه روز بهت بگم که من فقط تو رو دارم

صبح ها با تو بیدار می شم شب ها با تو به خواب میرم

هیچ وقت نشد نفهمیدی بی تو دنیا ندارم

تو همه دنیای منی امروز و فردای منی

هیچ وقت نشد بدونی که من بی تو فردا ندارم

وقتی شبها تو آسمون رنگ چشاتو میبینم

دلم میخواد بهت بگم بی تو رویا ندارم

بین تموم آدما تو عشق پاک ویژه ای

تو آسمون رویاهام جز تو ستاره ندارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 0:40  توسط مریم  | 

تنهایی گر چه کشندست واسه من خیلی عزیزه.....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 16:32  توسط مریم  | 

............

در انتظار آمدنت بودم، تا مرا به سرزمین پاک دلت میهمانی کنی و دنیایم را با حجم

 "بودنت"،که اکنون همه دنیای من شده، پر نمایی !؟

 

چشم براهت بودم تا مهربانی، شور و عشقم  را خرج چشمانت کنم!

 

 

منتظرت بودم! تا بار دگر، دستهای مرا به معراج شانه هایت، ببری!

 

انتظار دیدارت، هنوز با من است! سخت و کشنده!! اما تو دیگر نیامدی... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 17:25  توسط مریم  | 

به نام خدایی که دوستش دارم.......

وقتی ماه را در آسمان می بینم قلب کوچکم چه شاد می شود که چشمانم هنوز یارای

 دیدن نور را دارد .

می شود شروع کرد ، می شود از اول مشق عشق را نوشت و این بار در دفتر قلب

 تو . می دانم می گذاری بنویسم .

بارها زیر لب زمزمه کردم الهی و ربی من لی غیرک......ولی این بار وجودم

 فریاد می زند الهی و ربی من لی غیرک .....چرا که از آدمیان خسته ام خدایم .

به جرم عاشقی محکومت می کنند . خیال بافت می خوانند ، رویایی ات تصور می

 کنند و هزار وصله دیگر به مرام عاشقی ات می دوزند .

 

الهی ! در سکوت افتاده ای بیش نیستم ، تو دلیل سکوتم را می دانی ، و  این فرقه

 چه آسان سکوتم را هم محکوم کردند .

الهی ! می گذارم تا باز هم بگویند ، چرا که تو را دارم و تو مرا بس .

 

الهی ! گفتی  خریدار دل شکسته ای ، آوردمش ولی ارزان نمی فروشمش . میدانم

 بهتر از تو خریداری پیدا نمی کنم میدانم با من راه می آیی .

 

الهی ! ببین در راه مانده ای هستم دلتنگ وصال ، دلتنگ آغوش یار ، دلتنگ شنیدن

 

 صدای قلب یار . الهی دریاب !

الهی ! سادگی را به من ارزانی کن هرچند مجازاتم کنند ، الهی! جنون عطا

 کن .جنون ، جنون ، جنون.

الهی ! کودکان چه معصوم می خندند ، کودکی عطا کن .

 

الهی ! خدایم !یاری ام ده که در مقابل این قوم هیچوقت سر تعظیم فرو نیاوردم چرا

 که سجده گاه من و تعظیم من فقط و فقط برای توست .

 

الهی ! یاری ام ده مقاومت کنم و بر نامهربانان لبخند بزنم . الهی یا ربی دل بی کینه

 عطا کن ، دل بی کینه عطا کن خدایم .

 

الهی ! وقتی غنچه ای کوچک با نور خورشیدت شکوفا میشود وای به احوال من که

 با نور تو قلبم تاریک بماند و به روشنایی سلام نکند .

 

خدایم ! حرف بسیار است در خلوتهایم برایت سخنها دارم ......

 

 و اما تو ....

میدانی دوستت دارم و دوست داشتنم بی منت است . توقع این را هم ندارم دوستم

 داشته باشی . ولی عزیز ! با ما به از این باش که با خلق جهانی .

 

فکر نمی کنم خواسته ام از تو زیاد باشد . خواسته من جواب چراهایی است که

 هنوز در ذهنم رژه می روند .

گفتی سر به روی شانه هایت بگذارم و برایت دعا کنم . من حقیر بنده گنهکاری

 بیش نیستم بنده ای که به رحمت خدایش ایمان آورده . در هر لحظه ام که به یاد خدا

 باشد برایت دعا می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 9:44  توسط مریم  | 

...........

نمی بخشمت به خاطر تمامی خنده هایی که از صورتم گرفتي ....

بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....

نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... ..

 بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....

 نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي .....

بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....

 و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي...

 محبت از درخت آموز که حتي سايه از هيزم شکن هم بر نمي دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 16:12  توسط مریم  | 

میخوام بگم.....دوست دارم......

تمامی سدها را به بهانه تو خواهم شکست


تمامی راهها را هموار خواهم ساخت


به بهانه تو


دردم را گریه هایم را حبس می کنم در وجودم


به بهانه تو


تو را ،عشقم را، قلبم را دوست دارم


و با تو همه ترانه ها را خواهم سرود


و به امید روزی که لحظه های عاشقانه را


قاصدک خبر بیاورد


و تمامی کوچه های بن بست به پایان برسد


و آسمان پر ستاره خوشتن را به خورشید امیدوار کند


و تمامی شعر ها دوباره خوانده شود


در کنار خودت


آری هزاران بار می گویم


دوستت دارم


و دست تکان می دهم برایت


حتی


بغضم را در آوازی گم می کنم


گریه هایم را تا بی نهایت در چشمانم اسیر


و خلوتم را به سراغ اشکهایم می برم


و گریه می کنم و تو را از خدا می خواهم


دوستت دارم


دوستت دارم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 10:9  توسط مریم  | 

اگر باز آیی.......

به تماشا سوگند

            وبه اغاز کلام

                          که اگر باز ایی.......

                                                 چشم من.......

                                                      فرش قدمهای توباد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 17:44  توسط مریم  | 

کی اشکاتو پاک میکنه........

كي اشكاتو پاك ميكنه

 

شبها كه غصه داري

Image hosting by TinyPic

دست رو موهات كي ميكشه

 

وقتي منو نداري؟

 

شونه كي مرهم هق هقت ميشه دوباره

 

از كي بهونه ميگيري شباي بي ستاره

 

Image hosting by TinyPic

برگ ريزوناي پاييز كي چشم به رات نشسته؟

 

از جلو پات جمع ميكنه برگهاي زرد و خسته؟

 

Image hosting by TinyPic

كي منتظر ميمونه حتي شباي يلدا

 

تا خنده رو لبات بياد

 

شب برسه به فردا

 

Image hosting by TinyPic

كي از سرود بارون

 

قصه برات ميسازه

 

 

Image hosting by TinyPic

از عاشقي ميخونه

 

وقتي كه راه درازه

 

Image hosting by TinyPic

كي از ستاره بارون

 

چشماشو هم ميذاره

 

نكنه ستاره يي بياد

 

ياد تو رو نياره

 

قصر آرامش

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 23:38  توسط مریم  | 

میدونی..........

میدونی سخت ترین روز چه روزیه؟؟؟؟

 

روزی که قلبهایی که در کنار هم برای هم می تپیدن از هم جدا بشن

 

دلهایی که محرم هم بودن... محرم کس دیگری بشن!!!

 

(خیلی خوشحال میشم با این دوست  خوبم آرمان که همیشه لطف داره نظر میده آشنا بشم اگه میشه)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 21:27  توسط مریم  | 

هنوزم........

تندترين كلامها و خشمناكترين فريادها را بر مي آورم شايد تهي شود

اين من انباشته شايد تكان بدهم اين خانه قدمي عيد نديده را....

نه نه.. خسته تر از آنم كه فرياد برآورم و شيون كنم

من باخته ام اين دل كوچكم را اما به كه نمي دانم

كي نمي دانم

و كجا نمي دانم ...

بيا براي اين دل خسته نواي آرام آرامش باش

 

شايد شايد شايد من با تواز تو جدا شوم

 

شايد اما ....

 

من دلم را سپرده ام بي دل كجا روم

 

                      بي دلي چه گويم

                چه بنويسم

                          چه دوست بدارم

 

                          براي چه زندگي كنم  

 

                       براي كه شعر بخوانم

 

                       براي كه اشك بريزم

 

                   من تو را از دست دادم ...

..

                     نمي دانم شايد غرورم بود؟؟؟

 

                    شايد جهلم ؟؟؟

                     نه نه من تو را دارم ...

 

                     هنوز دوست دارم

                        هنوز شب را به اميد ديدن صبحت مي گذرانم

 

                                  من بنده خوبي نبودم مي دانم

 

                             ولي هنوز نمي دانم چرا بر من چنين خواستي؟

 من تسليمم مي داني !

 حرفي سخني چيزي براي اين حرف نمي زنم . چون تو خود مي داني كه چقدردوستت دارم و تنها چيزي كه برايم خواهد ماند همين است همين است همين...

                                 

                                        خداي من كجايي

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 21:4  توسط مریم  | 

..........

خیلی جالبه بعد از اینکه فهمید دلمو برده

و همه زندگیم شده و نمی تونم بدون اون باشم

 همه جوره تحقیرم کرد و خفت وخاری رو برام آرزو کرد و رفت با یکی دیگه ....

 و جالبتر این که بعد از این همه مدت  بهت بگه که عاشقی سوختنه

من نمی خوام بسوزم و ....

اونی که همش از وفا داری و موندن و عشق و دوست داشتن حرف می زد

 چقدر زود خودش همه ی اینا رو انکار کرد و همه چیز رو فراموش کرد

 و بد تر از اینا منو بخاطر اینکه به عشق و دوست داشتنم وفادارم بیچاره نامید

و گفت تو نابود می شی و در اوج تنهایی تنهایم گذاشت .....

و وقتی ازش پرسیدم : یعنی بودن با من و یا کس دیگه ای واست فرقی نداره ؟

 بهم گفت :

هرچه پیش آید خوش آید ....

خدا کنه که خوشبخت شه و یکی گیرش بیاد که بهش وفادار بمونه و دوستش داشته باشه

 اما بیشتر از من ... لیاقتش و داشته باشه ... احساسشو بفهمه ...

خوبی ها و دوست داشتنشو درک کنه .... و واسش رفیق فاب باشه ... 

همه دیونگی هاش و دوست بداره  ... بهونه هاشو بفهمه ...

بخاطرش حاضر باشه که از همه چیز و همه کس بگذره ... 

 منم با تنهایی های خودم می سازم و می سوزم هر چند عاشقی سوختنه

اما به نظر من سوختن بخاطر کسی که دوستش داری  

لذت بخش و وفادار موندن به او شیرینه

 اما دیگه نمی تونم تو قلبم جای اون کس دیگه ای رو ساکن کنم

چون رو قلبم اسم اونو نوشتم  اما افسوس که نفهمید و ....

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 20:57  توسط مریم  | 

خداحافظ.....

 

سلام دوستای گلم این آخرین پست این وبلوگه ممنون که این مدت با

                         نظراتون منو خوشحال کردین

من دیگه آپ نمیکنم دیگه میخوایم بریم دنبال زندگیمون میخوام  از این

                      دنیای مجازی واسه همیشه دل بکنم 

(فکر نکن می تونه جای تو رو واسم بگیره هیچ وقت فراموشت نمی کنم)

                   خوش باشین و همیشه سبز........یا علی
+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 0:43  توسط مریم  | 

خیانت......

خیانت....

دلواپس و بی تابم باز امشبم بی خوابم

 

ازت خبر ندارم و تا خود صبح بیدارم

 

حس خوبی ندارم وچشام همش به ساعته

 

می پرسم این چه حسیه یکی میگه خیانته

 

گوشی رو بردار تا صدات یه ذره آرومم کنه

 

این نفسای آخره دلم داره جون می کنه 

 

همش دارم فکر می کنم دست یکی تو دستته

 

دارم می میرم ای خدا فکر می کنم حقیقته 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 21:13  توسط مریم  | 

.........

دیگه

از خستگیام ....

                 خسته شدم....

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:31  توسط مریم  | 

گل من باغچه ی نو مبارک.......

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی

 و.....

 هزار بار تو خودت بشکنی

و اون وقت آروم زیر لب بگی :

 گل من باغچه نو مبارک !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 16:23  توسط مریم  | 

کاش.....

 کاش

کاش لحظه هایت را با من قسمت می کردی


کاش مرا


به دنیای رازآلودت


راه می دادی


کاش بر زبان می آوردی


آنچه که در اعماق قلب تو


جوش و خروش می کند


کاش می گفتی سکوت را دوست نداری


و من تنها


به امید لحظه هایی زنده ام


که هنوز نیامده اند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 22:29  توسط مریم  | 

به تو یک صلیب هدیه کردم.

گفتی:برای چیست ؟؟؟؟؟ من که دوستت ندارم.

گفتم: مگر آن نیست که صلیب را به روی گور می آویزند .

گفتی:آری....

گفتم: پس آنرا بالای قلبت بیاویز که گورستان من است......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 22:24  توسط مریم  | 

.............

نگاهت که می کنم خنده ام می گیرد از این  بی اعتنایی

 

هی !همدم روزهای دلتنگی ام

 

آقای سرد این روزها

 

خنده های بی ریایت را گر بود کجا جا گذاشته ای .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 18:13  توسط مریم  | 

محاکمه......

 جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل،

و عشق محكوم بود به تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني فراموشي، قلب تقاضاي عفو عشق را

داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق ،آهاي چشم مگر

 تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدنش را داشتي،اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن

صدايش بودي وشما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند،تنها عقل و قلب در جلسه

ماندند عقل گفت: ديدي قلب همه از عشق بيزارند، ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه

تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟؟؟ قلب ناليد و گفت: من با وجود عشق ديگر نخواهم

 بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك

قلب واقعي باشم من در اين دنيا نكردم گناهي ............ فقط كردم به چشمانت نگاهي نگاه من

اگر باشد گناهي ................ مجازاتم بكن هر طور كه خواهي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 18:7  توسط مریم  |